Parinaz Izadyar

وبلاگ رسمی طرفداران پریناز ایزدیار


دیالوگ ماندگار + سریال زمانه + ارغوان آذرنیا + جدیدترین عکس های پریناز ایزدیار + عکس های پریناز ایزدیار در سریال زمانه حسن فتحی + دیالوگ های پریناز ایزدیار در سریال زمانه + تصاویر جدید از پریناز ایزدیار در سریال زمانه +  Parinaz Izadyar + عکس های زیبای پریناز ایزدیار + typography

ارغوان آذرنیا:

لعنت به همه ی قانونای دنیا

که تو هیچ کدومش شکستن دلِ آدما

پیگردِ قانونی نداره! 

منبع: www.parinazizadyar.blogfa.com



دیالوگ ماندگار + سریال زمانه + ارغوان آذرنیا + جدیدترین عکس های پریناز ایزدیار + عکس های پریناز ایزدیار در سریال زمانه حسن فتحی + دیالوگ های پریناز ایزدیار در سریال زمانه + تصاویر جدید از پریناز ایزدیار در سریال زمانه +  Parinaz Izadyar + عکس های زیبای پریناز ایزدیار + typography

ارغوان آذرنیا:

تنهایی سایه ی روحِ

اگه می تونستیم بدون روحمون زندگی کنیم

شاید از شر تنهایی هم خلاص می شدیم!

منبع: www.parinazizadyar.blogfa.com



احسان مهدیان در شبكه اجتماعی گوگل پلاس نوشت: در سریال زمانه شبكه3، شخصیت اصلی سریال ارغوان (پریناز ایزدیار) كه  وكیل است خطاب به همكارش می گوید: ( لعنت به تموم قانونای دنیا كه توش شكستن دلها هیچ پیگرد قانونی نداره...)

راست می گه هیچ قانونی اینطور نیست. البته قانون های بشری. چون نمی توانند جز محسوسات را اندازه بگیرند. نه دنیا این ظرفیت رو داره نه بشر تواناییش رو...

اما قانون خدا اینگونه نیست:

مَن كَسَرَ مومناً فعَلیه جَبرُه (هركس مومنی را بشكند جبران آن بر عهده اوست) كافی ج2 ص45

اتفاقا پیگرد هم داره هرچند با كمی تاخیر و باید خیلی حواسمون به پیگردش باشه چون:

قلبُ المومن عرش الرحمن ( قلب مومن عرش پروردگار است) بحارالانوار ج 55 ص39

پ. ن: كاری به موضوع سریال ندارم و بدیهی است كه منظورم از شكستن دل خیلی فراتر از این عشق و عاشقی های سریال هاست. این دیالوگ فقط بهانه بود.

منبع: نیمروز 



محمد صادقی- آدم هر چقدرم که درد داشته باشه، نباید خونواده ش و تنها بذاره.

پریناز ایزدیار- آدما با زیرِ یه سقف زندگی کردن یه خونواده نمی شن.

محمد صادقی- اگه سقف و با عشق و علاقه ساخته باشن، چرا!

پریناز ایزدیار- همه اولش با علاقه میرن زیر یه سقف!

 _ _ _ _ _



پریناز ایزدیار- یادتونه همیشه بهم چی می گفتین؟! کسی می تونه خوب ببره که بلد باشه خوب ببازه! تا تهِ شک میرم... یا من به شک می بازم یا...

محمد صادقی- ولی این بازی نیست نگار! زندگیته!

پریناز ایزدیار- چه فرقی می کنه؟! بازیِ زندگیِ دیگه!

 _ _ _ _ _



پریناز ایزدیار- بچه که بودیم... من و مهراد همیشه چشامون دنبال خرده ریزایِ همدیگه بود. خیلی وقتا از همدیگه دزدی می کردیم. من همیشه وسایلامو پیدا می کردم و ازش پس می گرفتم اما اون نه! آخه من تو باغچه چالشون می کردم. دیروز رفتم سراغشون... هیچ کدومشون نبودن! همشون پوسیده بودن بابا!!

 _ _ _ _ _



محمد صادقی- با هر عزیزی که میره... یه تیکه از قلبت و چال می کنی! اما با مرگِ بچه ت... همشو! راستش الان می فهمم چرا سر بعضی از پرونده ها... وقتی از پدر و مادری می خواستم که قاتل بچشون و ببخشن... بُهت زده بهم نگاه می کردن و... متوجه ی منظورم نمی شدن!

 _ _ _ _ _


محمد صادقی- اثر انگشت کسایی که دوستشون داریم... هیچ وقت از زندگیمون پاک نمی شه... حتی اگه خودمون بخوایم!

 _ _ _ _ _



بهرام ابراهیمی- می گن هر کس می تونه تو زندگیش یه شاهکار بنویسه... قصه ی زندگی خودش و...

داریوش فرهنگ- شاهکار نه... بگو گند کاری!

بهرام ابراهیمی- حالا هر چی! پر فروش می شد.

داریوش فرهنگ- از کجا مطمئنی؟ تو که آخرش و نمی دونی!

بهرام ابراهیمی- اغلب کتابارو از ته به سر می خوندم... یادت رفته؟!




+ سریال مثل یک کابوس اگه اشتباه نکنم هر روز عصر ساعت شش و ده دقیقه یا یکم اینور اونور از شبکه یک سیما پخش می شه. 



بهزاد فروزان فر- تو این دوره زمونه... هر چقدر پول بدی همونقدر آش می خوری.

 _ _ _ _ _


دکتر داوودی- ببین کسی که میره دنبال اعتیاد... دیگه با موسیقی سرمست نمی شه!

 _ _ _ _ _


ارغوان آذرنیا- خریدن سوغاتی واسه آدمای سخت سلیقه... جزو مشکل ترین کاراس!

 _ _ _ _ _


ارغوان- تا فردا دلم خیلی واست تنگ می شه.

بهزاد- دیگه قرار نشد تقلب کنی!

ارغوان- تقلب؟!

بهزاد- داری حرفِ دلِ من و می زنی!

 _ _ _ _ _


ارغوان آذرنیا- من خودسر نیستم! خودساخته م!

 _ _ _ _ _


سینا- گدا به گدا رحمت به خدا! خو واسه چی رفتی زنش شدی؟؟ دور وبر ما که پُر گدا گودوله س!

 _ _ _ _ _


نیک خواه- وقتی با زور و تزویر یه چیزی و ازت می گیرن، باید با زور و تدبیر پسش بگیری.

 _ _ _ _ _


پدر ارغوان- ببین پسر جون! بی پدری با ناپدری فرق می کنه. برات پدری نکردم، ولی در حقت نامردی هم نمی کنم! برو دنبال شغلی که شرف داشته باشه، آبرو پشتش باشه. خواهرت می گفت نوازنده ای، آهنگسازی! برو زندگیت و بساز!

 _ _ _ _ _


سینا- شما دشمنی نکن، پدری پیشکشت!

 _ _ _ _ _


سینا- کاش ده پونزده سال پیش سایه ت بالا سرم بود، اگرم می زدی تو سرمون... ایرادی نداشت... ولی نه حالا که بود و نبودت هیچ فرقی نمی کنه!

 _ _ _ _ _


حبیب فروزان فر- یه عمر چشم داشتی و هیچی و ندیدی، حالا که نداری چی و می خوای ببینی؟!

حسام فروزان فر- شاید من نتونم جایی و ببینم، ولی اون پایین... چشمایی هست که باید ببینه من هنوز بالا سر کارخونه م هستم! هنوز از پا درنیومدم!

حبیب فروزان فر- چشمایی که یه عمر خیره شده به مال دنیا... یه روزی هم از این دنیا بسته می شه. این رسمِ روزگارِ... چاه کن تهِ چاهه.

 _ _ _ _ _


حسام فروزان فر- درسته که دستامون خالیه، اما مغزای پُری هستن که از هیچی همه چی درست می کنن.

 _ _ _ _ _


نیک خوا- بهتون بر نخوره ها! ولی اینکه می گن خانوما ده جزء دارن که نه جزئش حقه و فریب و کلکِ... واقعا راسته!

 _ _ _ _ _


بهار فروزان فر- سخته دلت و به کسی قول بدی که دلت باهاش نیست! من نمی تونم انقدر خودخواه باشم! من نمی تونم نوید دنیایی و بهش بدم که مدت هاس انتظار یکی دیگه رو می کشه!

 _ _ _ _ _


منوچهر- تو می دونی چه رابطه ی عمیقی بین فکر و خیال و بی کاری و دل ضعفه هست؟!

 _ _ _ _ _


بهار- آره! وابسته ایم... اما دلبسته نیستیم! بعدِ سه ماه رابطمون شکلِ یه عادتِ! یه تکرار! یه دنیای سرد و کسل کننده که جز حرفای پوچ و تکراری هیچی توش نیست. شدیم دوتا خطِ موازی که کنار هم حرکت می کنیم، اما هیچ وقت بهم نمی رسیم!

 _ _ _ _ _


فاطمه- خستگان را چو طلب باشد و قوت نبُود / گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود



پدر ارغوان- پول هر چی کثیف تر می شه... عزیز تر می شه. وقتی داری... حرص می زنی. وقتی هم نداری... حرص می خوری! زیاد داشتنش فساد میاره... نداشتنش بیشتر! منم یه عمر دنبالش بودم! مثل خیلیا! از این راه نشد... از اون راه! منتهی این وسط یکی جفت شیش میاره می شه آدم حسابی! یکی هم مثل من بُز میاره، می شه معضل اجتماع! بد آوردم... اشتباه کردم... زمین خوردم... اما هر چی که هستم... پدرتونم!

 _ _ _ _ _


منوچهر- یه موقع س پیری کورت می کنه، یه موقع عاشقی... تو که بهتر از ما این چیزارو می دونی ماری کوری!

 _ _ _ _ _


بهزاد- حرف زدن که بلد نیستی، حرف نزدن و که بلدی؟!

 _ _ _ _ _


منوچهر- بابا مگه نشنیدین می گن دنیا محلِ گذرِ! بابا دنیا چهار روزِ می گذره همه ی اینا!

ثریا- اِ! اگه اینجوریه تو چرا انقدر حرص می زنی؟!

 _ _ _ _ _


پدر ارغوان- زن که تو خونه نباشه، زندگی بازارِ شامِ...

 _ _ _ _ _


بهار- داره چشماش و از دست میده، چون کسی رو که مثل چشماش بهش اعتماد داشت از دست داده!

 _ _ _ _ _


پدر ارغوان- چایی تا لبسوز و لب دوزِ مزه میده. بعدش می شه آبِ حموم، باید کهنه بچه رو باهاش شست.

 _ _ _ _ _


سینا- ببین نمی خوام آدم بدبینی خودم و نشون بدم... اونجوریم نیستم ولی... پسرم... پسرارو خوب میشناسم! ببین ماها یه ذره دلمون شبیه باند فرودگاه می مونه! یکی می شینه... دوتا می پره... چه می دونم امروز تو کفِ اینی... فردا مَحو اون یکی... به این گُل می دیم... به اون یکی اس ام اس می دیم! قـــــــول! تا دلت بخواد ما قول می دیم!

 _ _ _ _ _


پدر ارغوان- معلومه که کمکت می کنم، تو فقط بگو چی می خوای، پول... چک... رضایت... چی می خواد؟؟

ارغوان- گواهی فوت. یه مدرک که نشون بده شما مُردی. مجبور بودم بهشون بگم که مُردی... وگرنه... کی با یه دختری ازدواج می کنه که باباش خلافکارِ و پاتوقش زندان و دادگاهه!

پدر ارغوان-  پس من باید بمیرم، تا تو خوشبخت بشی!

 _ _ _ _ _


حسام- یادت باشه، تفاهم عقیده که باشه... تفاوت سلیقه رو در خودش حَل می کنه.

 _ _ _ _ _


منوچهر- مرد حسابی! گیرم که تو شدی بالاسری! ما چی کار کنیم با این همه خاک تو سری... گرفتاری... بی کاری... دربه دری!

 _ _ _ _ _


حسام- مرد، مثل خمیر سفالگریِ... زن اگه زرنگ باشه و... بتونه شکل و لعابِ درستی بهش بده، می شه مَرد زندگی! می شه حامی زن و بچه، نون آور خونه! اما اگه خوب حرارت نبینه، بشه کج و معوج... می شه قاتلِ نون... دشمنِ جون... آفتِ زندگی!



بهزاد- گاهی باید آرامش شبانه ی کسی را فرو ریخت، تنها برای اینکه بفهمد تنها نیست.

 _ _ _ _ _


مادر بهزاد- ازدواج یه معادله س! اگه تو سنگین باشی اون سبک، فاصله می گیرین از هم!

 _ _ _ _ _


دکتر داوودی- سر زندگیت قمار نکن! برگ برنده دستِ اونه! با مخفی کاری، فقط دخترِ که ضرر می کنه.

 _ _ _ _ _


- مگه می شه رو تجربیات و تخصص شما قیمت گذاشت؟!

بهزاد- اینا تعارفِ! تو این دوره دیگه هر کسی یه قیمتی داره.

- بعله! ششصد هزار تومن با مزایا و اضافه کاری.

بهزاد- مگه می خواین گربه سیر کنین؟!!

- سقف قراردادی شرکت همینِ جناب فروزان فر!

بهزاد- فکر نمی کنید سقف قراردادی شرکتتون خیلی پایینه؟! اون وقت ممکنه یکی رد شه محکم سرش بخوره بهش!

 _ _ _ _ _


بعد از تعریفای مادر آرش (خواستگار بهار) از بهار؛ نگار- معلومه آقا آرش تخصص کاریشون و از شما به ارث بردن! ایشون جراحی زیبایی می کنن... شما تحلیل زیبایی!

 _ _ _ _ _


نگار- البته قدیما این زحمت و عروس خانوما می کشیدن (چایی ریختن و می گه) ولی چون تخصص بهار جون ریختن آمپول تو سرمه قرعه ی ریختن چای تو فنجون هم به نام من افتاد! حالا رنگش چطوره؟ مادرش شوهر پسند هست؟

 _ _ _ _ _


آرش- راستش نمی دونم از کجا شروع کنم که بهترین شروع باشه.

بهار- شروع مهم نیست، مهم اینه که به کجا ختم بشه!

 _ _ _ _ _


منوچهر- این حرکتِ فنری و یه مرد موقعی می زنه، که یه شاه ماهی پشتِ خط باشه!

 _ _ _ _ _


مادر بهزاد- این همه حرف و نصیحت و به دیوار زده بودم کرنش کرده بود تا حالا!

 _ _ _ _ _


بهزاد- من اگه آدم فرصت طلبی بودم، ازت تقاضای رفاقت می کردم نه ازدواج! ولی من به یه رابطه ی پایدار فکر می کنم. به یه حسِ موندگار!

 _ _ _ _ _


بهزاد- دوری ازت برام سخت شده! تا دیروز هر کی از این حرفا می زد بهش می خندیدم، مسخره ش می کردم! اما الان تازه فهمیدم عشق چه درد بی درمونیه!

 _ _ _ _ _


ارغوان- من تا حالا از روی احساست تصمیم نگرفتم. همیشه می گفتم احساس دشمنِ عقلِ! ولی... ولی برای یه بارم که شده می خوام به حرف دلم گوش کنم.

 _ _ _ _ _


ارغوان- نامردی نکنیا! من از آدمای نامرد خیلی بدم میاد. از مردایی که قول میدن، خرشون که از پل گذشت بزنن زیرِ قولشون بدم میاد!

 _ _ _ _ _


منوچهر- دست شما درد نکنه عمه خانم! یعنی شما می فرمایین من با مدرک فیکلم بیام اونجا وایسم تو آشپزخونه سالاد خرد کنم و سفیده زرده ی تخم مرغ از هم جدا کنم؟!! اون وقت مردم نمی گن این یارو از اسب که افتاده هیچی... از اصلم افتاده!

فاطمه- جوهر مرد کارِ آقا منوچهر! چی و کجاش فرقی نمی کنه. مهم عرقیِ که باد برای نون حلال ریخته بشه.

 _ _ _ _ _


حسام- دردِ دل خودم کم بود، اینم غرغر همسایه!

 _ _ _ _ _


بهزاد- گه گاهی سفر کن به حوالی دلت، شاید از جانب ما خاطره ای منتظر لمس نگاهت باشد.



بهزاد فروزان فر- مهم نیست که دیگران راجب ما چه فکری می کنن، مهم اینه که من و تو نسبت به هم چه قضاوتی داریم!
_ _ _ _ _


حسام فروزان فر- شیونِ قبلِ مرگ، مالِ آدمِ ترسوئه! هیشکی قرار نیست تو این دنیا تا ابد زنده بمونه. آدمی تو سن و سال من، اگه صبح از خواب بلند شد و جاییش  درد نکرد، حتما مُرده!
_ _ _ _ _


بهزاد فروزان فر- چرا فکر می کنی هر کس که تو محله های جنوب شهر زندگی می کنه لزوما آدم بدیه؟؟

مادر بهزاد- برای اینکه فقر و نداری پسر جون، ریشه ی همه ی خلافاس!

بهزاد فروزان فر- پس این همه مولتی میلیاردر تو شمال شهر میشناسم زندگی می کنن، هزار جور کار خلاف می کنن! اونا از کجا اومدن؟؟
_ _ _ _ _


منوچهر- گاو اومدیم خر داریم میریم!
_ _ _ _ _


هما- شاید چشام ضعیف شده باشه، ولی گوشام هنوز دراز نشده!
_ _ _ _ _


هما- مادر جان! دخترت می خواد با از ما بهترون بپره. به قول قدیمیا، شوهر آدم شغال باشه، اما نونش تو تغار باشه.
_ _ _ _ _


ارغوان- زندگی ای که با فرار شروع بشه برقرار نمی مونه.
_ _ _ _ _


ارغوان- راهی که پیدا کردی بی راهه س!
_ _ _ _ _


فاطمه فروزان فر- نبشِ قبر روزگار جوونیمون دردی رو دوا نمی کنه. یکی می گفت، تو همه رنجایی که کشیدیم و می کشیم، صبوری اوج احترامِ به حکمتِ خداس!


منوچهر- به به! دسته گل و شیرینیمون و که از بالا شهر گرفتیم، ولی داریم میریم پایین شهر خواستگاری! به این می گن همزیستی مسالمت آمیز! 

_ _ _ _ _


هما- پولدارا همینطورین دیگه! میان خوب می بینن، چرتکه میندازن، بعد اگه به نفعشون بود تحویلت می گیرن یا نمی گیرن. 

_ _ _ _ _


هما- بله شما درست می گید، ما از اسب افتادیم، ما خوب بلدیم صورتمون و سرخ کنیم ولی چشممون به دستِ آدمای تازه به دورون رسیده نباشه. 

_ _ _ _ _


سینا- من فکر می کنم زودتر راه بیفتین بهتر باشه. چون... اینجا تهِ تهرانِ... جنوبِ شهرِ... شما هم که مالِ شمالِ شهرین... فاصله خیلی زیاده... برین که به تاریکی شب نخورین دیگه!  

_ _ _ _ _


دکتر داودی- ببین موسیقی مثل نردبوم می مونه یه جورایی! باید پله پله رفت. اگه این نکته رو در نظر نگیری و بخوای یه پله رو بپری... رج بزنی... زمونه مجبورت می کنه برگردی... دوباره از اول از همون پله ای که ازش پریدی شروع کنی! 

_ _ _ _ _


دکتر داوودی- چرا شما جوونا وقتی میرین سراغ ساز، حتما باید خراب و منگ بشید؟ جوون! ساز یعنی عشق... نه نعشگی و خرابی!

_ _ _ _ _


دکتر داوودی- این رانندگی یه جور مثل زندگی کردن می مونه دیگه! تو داری مسیرت و میری، می زنن بهت ناکارت می کنن. وای به حال اینکه بخوای راهتم کج بری! همین آت و آشغال کشیدنِ چیه خب! یه جور تصادف کردنه دیگه! فقط خودت داری با خودت تصادف می کنی... خودت می زنی خودت و ناکار می کنی! 

_ _ _ _ _


حسام فروزان فر- ما از خر سواری فقط لگد خوردنش و داریم! 

_ _ _ _ _


منوچهر- مهران یه جوری حرف بزن که تموم شه و خَلاص... شَر و ببر زیرِ پَلاس! 

_ _ _ _ _


بهزاد فروزان فر- به نظر من ازدواج به دو صورت اتفاق میفته، یه شکلش که خیلی ساده ست و همه چی سر جاشه و ایده آلِ، یه شکلشم پر از سختی و مانع و مشکل و دشواری، ولی اینجاس که آدما پای هم وایمیستن تا شدت خواسته هاشونو نشون بدن. 

_ _ _ _ _


بهزاد فروزان فر- تو شرایط طوفانی به جای ترسِ از غرق شدن، بهتره شنا کردن یاد بگیری. 

_ _ _ _ _


ارغوان آذرنیا- عشق خیلی خطرناکه!

بهزاد فروزان فر- ولی کاری می کنه تو از خیلی چیزای خطرناک نترسی! 

ارغوان آذرنیا- به نظر من اینا همه ... یه سری حرفای قشنگه که برای من و تو آب و نون نمیشه. 

_ _ _ _ _


بهزاد فروزان فر- یه رفیقی داشتم که می گفت، هر وقت تو زندگیت یه نفر و پیدا کردی که اندازه ی خودت دوستش داشتی، دیگه معطل نکن! 

_ _ _ _ _


ارغوان آذرنیا- امروز با پای عقلم اومدم اینجا که یه نــه بگم و خلاص! ولی خب... دلم قانونِ خودش و داره! 

بهزاد فروزان فر- پس به قانونِ دلت احترام بذار و اعتماد کن، هیچ وقت بهت دروغ نمی گه!  



بهزاد فروزان فر-  این که دوست داری آخر قصه ها خوش تموم شه خیلی خوبه، ولی همیشه اینطوری نیست!

_ _ _ _ _


نگار فروزان فر- یه روانشناسی می گه، هنر عاقل بودن، یعنی اینکه آدم آگاهی داشته باشه کجا از چه چیزی چشم پوشی کنه.

_ _ _ _ _


نگار- بهزاد! ما از بچگی با هم بزرگ شدیم، ولی من این مدلیت و تا حالا ندیده بودم!

بهزاد- تو روانشناسی می خونی! پس حتما می دونی آدما همیشه یه مدل نیستن؟!

_ _ _ _ _


ارغوان- این همه زحمت کشیدی سوزن زدی که خواهر کوچولوت بره دانشگاه و بشه یه وکیل باهوش، حالا شده مدعی! می خواد ازدواج کنه، اونم بدونِ نوبت.

_ _ _ _ _


مادر ارغوان- حرف اگه بمونه می گنده، اون وقت گنداب زندگیت و بر می داره ها!

_ _ _ _ _


ارغوان آذرنیا- من و شما خیلی با هم تفاوت داریم.

بهزاد فروزان فر- ولی همین تفاوتان که عشق و می سازن! نه شباهتا! هیچکس دنبالِ شبیه خودش نمی گرده!

_ _ _ _ _


ثریا فروزان فر- حاج خانم یه مثلی هست که می گه، حرف که بیفته رو زمین، صاحبش برش می داره.

منوچهر- این که فحشِ... عزیزم!

_ _ _ _ _


بهزاد فروزان فر- خواهر من یه خرده زبونش تند هست اما... تهِ دلش چیزی نیست.

هما- بله خب! هر چی رو دلشونه رو زبونشونم هست.

_ _ _ _ _


ارغوان- بله حق با شماست، ما با هم سنخیتی نداریم، ولی لااقل ما انقدر شرف و انسانیت داریم که سر ارث و میراث و مال دنیا و برادر کشی نکنیم.



ارغوان آذرنیا- من حاضرم کفِ خونه ی مردم و طی بکشم، اما چیزی رو از کسی گدایی نکنم.

_ _ _ _ _


منوچهر- از قدیم گفتن دوتا چیز تو قد و قواره ی یه مردِ... اول ملک و املاک، دوم حبس و زندون. ملک و املاکش که مالِ عموتِ... حبس و زندونشم که تو کشیدی.

_ _ _ _ _


منوچهر- اینجا دل همه واسه زندونی کشیک بوده و معده ها تو اعتصاب.

_ _ _ _ _


حسام فروزان فر- می گی آب ریخته رو کوزه ی شیکسته رو چی کار کنم؟ خیلی خب... تو آهو بودی، من سگِ تازی، خوبه؟ بیا به جای صد بار لعنت و نفرین به من و گذشته م، یه بار چراغ محبت و روشن کن.

_ _ _ _ _


فاطمه فروزان فر- من بلدم ببخشم، اما تو اصلا می دونی معنی بخشش یعنی چی؟! بخشیدن یعنی طرفِ مقابل و درک کردن. من چطوری می تونم تورو ببخشم وقتی که اصلا خودت و مقصر نمی دونی و اشتباهاتت و گردن نمی گیری؟! من از پول و ارث و میراث نمی گم حسام! من از تنهایی می گم! مردی که دوستش داشتم من و تنها گذاشت و رفت، تو چه می دونی تنهایی چیه؟! یه شب و یه روز، فقط یه شب و یه روز جای من باش، بساب و بروب و زندگیت و اداره کن، بدونِ اینکه هیچ امید و انگیزه ای داشته باشی، اون وقت می فهمی که من چی می گم.

_ _ _ _ _


بهزاد فروزان فر- وجدانا یه سوالی می کنم، شما به چه اصولی پایبندین اصلا به اصولی پایبندین؟!

خانم رشیدی- اصول اخلاقِ حرفه ای...

بهزاد فروزان فر- رذالت اخلاق حرفه ای نیست خانم، من تو زندگیم یاد نگرفتم دروغ بگم، شارلاتان بازی درارم، تو بازیای کثیف واسطه گری پول بدم، حق حساب بدم... آدم بخرم، اینا اخلاق نیست خانم رشیدی، وقتی من و شما رعایت نمی کنیم، از دیگران هم نمی تونیم انتظار داشته باشیم رعایت کنن.

_ _ _ _ _


بهزاد فروزان فر- راستش به قول معروف اگه بخوام بی اعتنا به نیمه ی خالی لیوان، نیمه ی پُر این ماجارو ببینم، تنها قشنگیش به اینه که، با موجود نازنینی آشنا شدم.

_ _ _ _ _


بهزاد فروزان فر- نمی شود خانم آذرنیا

نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد

و گل از تو گلگون تر

و امید از تو شیرین تر

تو آن شعر بلندی که آرزو می کنم

امضایِ من زیر آن باشد

_ _ _ _ _


سهیل خرم- معرفت یه وقتی لباسِ رفاقت بود، اما الان منفعت جاش و گرفته. این بود کلِ داستان.

_ _ _ _ _


دکتر داوودی- نه اینکه نخوام، نمی تونم! دیگه دستم از فرمون مغز پیروی نمی کنه. چشمه ی ذوقم خشکیده. دیگه اگرم چیزی بزنم، از حس و حال خالیه. هیچ ریتم موزونی تو وجودم نیست که بتونه تبدیل به موسیقی بشه. ببین موسیقی منبع الهام می خواد، یه چیزی باید تو وجودت قُل بزنه، بجوشه... بزنه بیرون... من دیگه اون و ندارم. مثلِ یه قلمی که... دیگه جوهر نداره!

_ _ _ _ _


دکتر داوودی- بهشت گمشده شاید همون گذشته ای باشه که برای همیشه از دست دادی.

_ _ _ _ _


دکتر داوودی- هر نسلی باید جوابِ سوالای خودش و خودش پیدا کنه.



دکتر داوودی- هیچ آدم عاقلی سندِ خونه ش و به یه غریبه نمیده، تو شانس آوردی که من عاقل نیستم.

_ _ _ _ _


منوچهر- تو این دعواهای خونگی، هر ورش و بگیری، یه ور دیگه ش به تیریج قباش بر می خوره.

_ _ _ _ _


منوچهر- عمه خانم... حکایت بهزاد و عموش، عین حکایتِ اون گاوِ نومن شیرده س! گاوِ شیر میده میده میده پُر که شد نُه من شیر سَر پُر... اون وقت یه سرگین کوچولو میندازه توش یَــــک لگدم می زنه پخش و پلا رو زمین...! البته بلا نسبتِ عمو حساما!

_ _ _ _ _


سینا- این طفلی چرا انقدر استرس داشت؟! این بیاد خواستگاری که فشارش میفته!



حسام فروزان فر- با مرهم انتقام هیچ دردی درمون نمیشه.


_ _ _ _ _


حسام فروزان فر- دوتا اسب و که کنار هم می بندن، اگه همرنگ نشن، همخون می شن.


_ _ _ _ _


ثریا فروزان فر- تو ناراحتی می لونبونی، خوشحالی می لونبونی، کی می شه تو نلونبونی؟! (لُنبوندن درسته یا لونبوندن؟)



مادر بهزاد- خوب گوش کن، ولی زود باور نکن!


_ _ _ _ _

مادر بهزاد- می ترسم انقدر جلو بری که نتونی برگردی!

_ _ _ _ _

دکتر داوودی- من فقط یه مرد تنهام... که زندگی بهش یاد داده... آدما باید بیشتر مراقب همدیگه باشن.

_ _ _ _ _

سینا- تو که این همه ناز داری، یه فرغون جهاز داری؟!

_ _ _ _ _

نگار- به قول روانکاوا این یه مکانیزمِ دفاعِ روانیِ... (اینم کشت مارو با این دیالوگش)

_ _ _ _ _

ارغوان آذرنیا- آدم وقتی سوار چرخ و فلک می شه محکومِ به چرخیدنِ، حالا تو این چرخ و واچرخ شما اون بالایین و من این پایین.

_ _ _ _ _

ارغوان آذرنیا- خودتون و بذارین جای من، موکلی که تو جردن می شینه، اگه بفهمه وکیلش تهِ جنوب شهر می شینه، پرونده ش و میده بهش؟!

_ _ _ _ _

ارغوان آذرنیا- من همیشه می گم دوتا چیز تو زندگی مصیبتِ، یکی نرسیدن به آرزوهاس... یکی از دست دادنشونِ... که من دارم هردوتاشو تجربه می کنم.

_ _ _ _ _


ارغوان آذرنیا- می دونی فرق برنده و بازنده چیه؟ برنده می دونه به خاطر چی می جنگه و سر چی توافق و سازش می کنه. اما بازنده اونجا که نباید سازش می کنه و به خاطر چیزی که ارزش نداره مبارزه می کنه. برنده می دونه که گاهی اوقات پیروزی به بهای بسیار گرونی به دست میاد. اما بازنده مشتاق برنده شدنه. تو جایی که نه قادر به برنده شدن و نه حفظِ اونه.

بهزاد فروزان فر- می خوای بگی من یه بازنده م؟

ارغوان آذرنیا- من وکیلتم، معنیش اینه که پای برد و باختت وایسادم.

بهزاد فروزان فر- فقط تنهام نذار

بهزاد- راستش یه مدتیِ... یه مدتیِ احساس می کنم به شما علاقه مند شدم. اینه که گفتم... اگه بشه... بیشتر همدیگه رو ببینیم.

ارغوان- منظورتون چیه؟!

بهزاد- اِ... گفتم یعنی... خارج از این روابط وکیل و موکلی اگه بشه بیشتر با هم آشنا بشیم... چه می دونم تئاتری، کنسرتی... فیلمی... یا مثل همین امروز نمایشگاهی...

ارغوان- که چی بشه؟؟؟

بهزاد- اِ... خب مطمئنا شمام از اون دسته دخترا نیستین که تا یکی بهتون می گه سلام زود بگین پدر مادرت و بیار خواستگاریم.

ارغوان- اتفاقا هستم!

بهزاد- واقعا؟؟

ارغوان- بله واقعا!

بهزاد- شما... از من انتظار دارین...

ارغوان- من از شما توقعی ندارم آقای فروزان فر! ما یه قرار کاری داشتیم که تموم شد.

بهزاد- اِ... سوء تفاهم نشه خانم آذرنیا... اِ بالاخره حتی اگه بخوان دونفر هم با هم ازدواج کنن... یه خورده قبلش آشنایی لازمه!

ارغوان- شما هیچی راجب من نمی دونین.

بهزاد- ولی می خوام بدونم، اشکالی داره؟
_ _ _ _ _ 


بهزاد- می دونین خانم آذرنیا... برگشتنی تو راه خونه داشتم فکر می کردم... خیلی وقتا اتفاقا همون موقع که باید میفته. مهم اینه که ما چجوری به این اتفاقا نگاه می کنیم.

ارغوان- منظورتون و نمی فهمم!

بهزاد- منظورم اینه که... خیلی هم از اون دعوا مرافه ای که اتفاق افتاد ناراحت نشدم.

ارغوان- یعنی چی! اگه خدایی نکرده تو درگیری با اون عوضیا بلایی سرتون میومد...

بهزاد- خب همینش قشنگه... یکی دلواپس و نگران اون یکی می شه.
_ _ _ _ _


بهزاد- خیلی وقتا ممکنه اتفاقا ظاهر تلخی داشته باشن... اما باطنشون شیرینِ.




ارغوان آذرنیا- اگه می تونستیم بدون روحمون زندگی کنیم، شاید از شر تنهایی هم خلاص می شدیم.

_ _ _ _ _


سهیل- بدبخت اونِ که نمی دونه واسه چی داره رنج می کشه.


بهزاد فروزان فر | سریال زمانه | حمید گودرزی :

- تو آن شعر بلندی که آرزو می کنم، امضای من زیرِ آن باشد.


مینا | سریال پنج کیلومتر تا بهشت | پریناز ایزدیار :

- تو دنیای سیاستم هستن کسایی که خطا و جرم فرزندانشون و می بینن ولی حاضر نیستن که از اونا دل بکنن و تا آخر پای خطای فرزندانشون می مونن.